قدم زنان سوي شهري بي نام ، سوي دياري از جنس غربت ، از جنس باران
، سوي شهري كه فقط نام شهر روي آن باشد و من با شم و بازخودم و
تنهايي
شهري كه در خيالم ساخته ام شهر عاطفه هاست ،

پر از خيابان هاي تنهايي ، آري از بي وفايي و بدون ساختمان هاي جدايي ،
شهر من هميشه خلوت است و پر از سكوت و عاشقانه هاي رو به فردايي،
درست است كه احساسي كه دارم فقط تو خواب و خيال است ، ولي همين
خيال هم بهتر از تصور كشوري پر از شهرهاي جدايي و ديارهاي بي وفايي
است، ديگر حتي محله ها و كوچه هاي عاشقي هم روي نقشه ي
شهرهايش برق نمي زند ، همه ي پلاكهايش سرخ بي وفايي شده اند ،
شهري كه من ساخته ام پلاكهايش سبز بي قراريست ، در خيابان تنهاييش
سر چهارراه رفاقت هرگز چراغ سرخ جدايي روشن نمي شود ، هميشه
سبز رسيدن است و با وفاييست .
شهر من شهر عاطفه هاست ،
شهري پر از خيال هاي ناب ، پرواز خاطره هاست

مهم نيست طلوع است يا غروب
مهم اين است كه پنجره لبخند مي زند...